Showing posts with label feeling dark. Show all posts
Showing posts with label feeling dark. Show all posts

Wednesday, March 31, 2010

damn

یک چیزهایی رو نمی شه نوشت.. باید بازیشون کرد.. باید با چشم ها ،لرزش لب ها، گرفتگی صدا از بغض، و سنگینی که روی کمر آدم حس میشه فهموند به بقيه. که شاید و فقط شاید یک بار حس کنن و شاید اگه روز دیگه یی پیش اومد برای یک لحظه توی فکرشون بیاد و برگردن به عقب و برن و فقط برن
پ.ن:  پاک شد

Friday, January 15, 2010

semi

خیلی روزهایی هست که بار سنگین یک رابطه رو روی دوشت حس می کنی و تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که این یک حس دوره ایی و دورنی و می گذره و من الان آدم خود خواهی ام.. اما یک جایی می خوری توی دیوار محکم و یکی بلند توی گوش ات می گه هی دختره برای هیچ چیزی توی زندگیت از من خیلی نه انتظاری داشته باش و نه کردیت بخواه..این وسط تنها خودتی و اگه چیزی رو خواستی فقط خودتی که باید براش تلاش کنی و من برای اون هیچ کمکی نمی کنم..اینجاست که من بازم مطمئن می شم از خودم و آدم های دورو برم
 
پ.ن : باید تنها زندگی کنم