Wednesday, March 31, 2010

damn

یک چیزهایی رو نمی شه نوشت.. باید بازیشون کرد.. باید با چشم ها ،لرزش لب ها، گرفتگی صدا از بغض، و سنگینی که روی کمر آدم حس میشه فهموند به بقيه. که شاید و فقط شاید یک بار حس کنن و شاید اگه روز دیگه یی پیش اومد برای یک لحظه توی فکرشون بیاد و برگردن به عقب و برن و فقط برن
پ.ن:  پاک شد
حال من از این بدتر نمی شه گاهی

Sunday, March 7, 2010

Hope

کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که
آهـــــــــــــــــای دختره
بگیر بشین سر جات
اينقده غر نزن
همینه که هست
بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت همچی درست میشه

Friday, March 5, 2010

wasted

امشب
اتوبان نیایش
موزیک
نو ر ماشین ها
henry lee
غم
من
تنها
خالی
wasted
لا لا لا
لا لا لا لی
و برای هزارمین بار خواستم که کاش نبودم
و برای صد هزارمین بار دلم یک نفر خواست
نبود

Saturday, February 20, 2010

half memory

برمیگردی به سه ، چهار سال پیش و حس های خوبی داری.. آدم قدیمی روزهای تو جلوت نشسته و تو این بار خوشحالی از مرور کردن خاطره هات..و بلند بلند می خندی و دلت می خواد که همه ی اون روز ها باز برگردن و تو می دونی که نمی شه..چندین بار از هم می پرسین که تغییر کردین یا نه  و هر دو می دونین که چقدر عوض شدین
حر فهاش یک چیزی توشه..اینکه خیلی به همین نزدیکی ها شاید دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینین و تو می دونی و غمگینی و هیچ کار خاصی  نمی تونی انجام بدی ، جز آرزوهای خوب
پ.ن: ببین ، این ساعت رو می بینی ..الان 8.5 است و این لحظه دیگه بر نمیگرده

Monday, February 15, 2010

چهار تا دوست دختر درست و حسابی هم نداریم که اگه یک موقعه یی خواستیم یک غلطی بکنیم اونا رو بهونه کنیم

Sunday, February 7, 2010

half

تصوراتی دارم برا خودم توی ذهنم..مثل اینکه دلم می خواست چه شکلی بودم یا چه کاره بودم یا مرد زندگیم چه شخصیتی داشت و کجاها می رفتم و اونجاها چه کارهایی می کردم.. و هیچ چیزی مثل این تصورات سرگرمم نمی کنه و بعدش غمگینم
توی این تصوراتم صورتی ندارم. .. فقط تصور زنی لاغر با گردن نازک و بلندِ که استخوان های ترقوش بیرون افتاده و کاملا توی چشم می زنه